تبلیغات
وبلاگ ساره - 667
تاریخ : سه شنبه 18 خرداد 1395 | 04:34 ب.ظ | نویسنده : محیا




بنده خدایی تعریف میکرد ساکن لندن بود،
خودش میگفت که یه روز سوار تاکسی می شه و کرایه را می پردازد.
راننده بقیه پول را که بهش بر میگردونه ?? سنتی اضافه تر می ده !
می گفت:چند لحظه ای با خودم کلنجار رفتم که بیست سنت اضافه را برگردانم یا نه بیخیالش؟
آخر سر بر نفس خودم پیروز شدم و بیست سنت را پس دادم و گفتم آقا این را زیاد دادی ….........................
چون که واگشتم ز پیکار برون روى آوردم به پیکار درون
سهل شیرى دان که صفهابشکند شیر آن است آن که خودرابشکند
وقتی به مقصد رسیدیم، موقع پیاده شدن راننده سرش را بیرون آورد و گفت آقا از شما ممنونم، پرسیدم بابت چی؟
گفت
خیلی وقت بود میخواستم بیایم مرکز شما مسلمونا و مسلمان شوم اما هنوز کمی
مرددبودم، وقتی دیدم سوار ماشینم شدید خواستم اعتقادتونا امتحان کنم.
به همین خاطر با خودم شرط کردم اگر بیست سنتمو پس دادید بیایم.
فردا خدمت می رسیم !
بنده خدا تعریف می کرد:تمام وجودم دگرگون شد حالی شبیه غش به من دست داد.
من مشغول خودم بودم در حالی که داشتم تمام اسلام را به بیست سنت می فروختم.

شما اعتقاداتتان را چند میفروشید؟

خیلی جاهاهم از طرف خدا داریم امتحان میشم



برچسب ها: اسلام، امتحان، مسلمان، مذهبی، حضرت محمد، ازمایش الهی،

  • paper | کـــارآفریــــن برتـــر | نـــرم افزار آزاد